روزای سخت...8

خرید بک لینک
روزای سخت...8
امروز میخاست روز اخر باشه...ولی نشد...خب راستش امروز ساعت 12 از خواب بیدار شدمم.....خدایی شب بدی بود برام....دلمم خیلی گرفته بود....دیشب کلی نامه ها خودمو خوندم و گریه کردم......زد ب سرم امرو برم استخر....تموم وسایلم جمع کردم و اومدن مدیا مامان بابا رو راضی کرد ک برم....خندم گرفته بود اتاقمو تمیز کردم همه چی رو مرتب...دفتر عاشقونه هامونم گذاشتم رو میز....در اتاقو بستم و اومدم بیرون با مامی باید میرفتیم...تو ماشین داشتم کلنجار میرفتم با مامانم ک زیاد فشار نیار ب خودت و اینا....منم گفتم باشه ولی حلال کن..اومد فحش بده ک یهوووو دیدمش...جلوی ماشین نشسته بود...صدم ثانیه چشام تو چشاش.....ی لحظه بد شد حالم...ناراحت بود انگاری....رفتیم تو استخر...یکم اولاش تو فکر بودم ولی بعدش فقط قیافش جلو چشمم بود.....نفسس نفسس میزدم ...دوبار رفتم و برگشتم بارسوم ک رفتم موندم وسط اب...بیخیال همه چی....قیافش جلو چشم بود...کارای امروزم...هوففف...رفت و برگشت عرض کبود شده بودم نجات غریقه از اب کشیدم بیرون..با خنده گف میخای خودکشی کنی اینجا جاش نی....خندم گرف....بعدم دراز کشیدم رو ابو شروع کردم اهنگ خوندن....نمیشد کاری کرد.....ی لحظه شبیه فیلما شد زندگیم.....دلم براااااااااااااااتتتتتت تنگ شدهههههههه لعنتیییییییییییی

دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ 18:20 yasaman

بدبختی اونجاس ک نمیفهمه چقدر دوسش دارم.........

ما را در سایت بدبختی اونجاس ک نمیفهمه چقدر دوسش دارم...... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 22:03

صفحه بندی